|
عشق و عاشقی یعنی چه؟
|
||
|
عاشقان دل سوخته: کمی صبر کنید |
سلام
امیدوارم که حالتون خوب باشه که خوب هستش.
از اینکه مزاحمتون شدم خواستم از شما ۱ سوالی بپرسم.
کسی که دلیل قانعی به سوال من بده همین وبلاگ رو با تمام وجودم بهش تقدیم می کنم .
سوال اینکه: عشق و عاشقی یعنی چی؟
من در مورد عشق و عاشقی هیچی نمی فهمم الان به خودتون میگید این دیونه هست که ازعشق و
عاشقی هیچی نمی دونه. خوب آره من دیونم می خوام که کسی منو عاقل کنه .
خوب زیاد نمی خوام سرتون رو درد بیارم اگه میشه نظرتون رو نسبت به سوال بدید.
نمیدانم غزلهای چشمانت را از کدامین شقایق الهام گرفته ای که این چنین ناب احساسند و
گیسوانت را به نوازش کدامین پیچک فراخوانده ای که اینگونه در تلاطم باران میرقصند
این روزها که با حوالی کوچه سرد نگاهم غریبه تری احساس میکنم بیشتر از همیشه دوستت
دارم.
ای پاکتر از سپیدی یاس و زیباتر از سرخی غروب ، در قحطی واژه های هستی تو را
با نفس محک میزنم و بر بیت بیت قصیده ای بودن وزن بی ریای چشمانت را مینوازم ،
تو را در غربت شاخه های نیلوفری میشکنم تا در ترنم غروب گونه هایم غزلهایی از عشق
را بی ترانه در غروب نفس به تو تقدیم کنم .
بیا و به لحظه های بی همتای رسیدن سوگند بخور تا در جشن بی خزان یکی شدن خالی از ترحم
باران بر گلبرگهای لطیف احساست ببارم .
جز تو هیچکس رهگذر جاده ای حادثه هایم نخواهد بود...
گمشده ام ، در يک قفس سرخ ،در يک باغ پر از گلهاي سرخ محبت و عشق...
گمشده ام ، در قلب يک عاشق ، در قلب يک لیلی ....
گمشده ام ، در يک آغوش گرم ، در دشت پر از آرزو و اميد ...
گمشده ام ، در کنار دريا ، لحظه غروب خورشيد ، درون دستهاي گرم يک معشوق....
گمشده ام ، در کوهستان و صحرا ، در آسمان و اين دنيا!
من يک گمشده پر آوازه ام ، يک گمشده در دنياي قلبها!
آري همانم که دلم ميخواهد تا آخر دنيا همان گمشده در آن قلب سرخ باقي بمانم!
آري من همانم که مجنونم ، و تو هماني که سالها در جستجوي اويم!
من همانم که عاشقم ، و تو هماني که هميشه در پناه اويم!
گمشده ام در اين قلب سرخ و مهربانت ، زنده مانده ام با عطر نفسهايت ، آن صداي
مهربانت و با آن خوني که در قلبت جاريست
هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی
خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی،عشق هرکس
را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هرکجا خواستم دل مضطرب و
دردمندم را آرامش دهم،درسایه امیدی و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی
به وجود آورم، تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفان های وحشت زای
حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ وقت آرامش و
امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو
محبوبی نگیرم و به جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم وجز در سایه
توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم.
خدایا ترا برهمه این نعمتها شکر می کنم
خدایا ترا .
خدایا ترا
*عشق يعني خلوت و راز و نياز عشق يعني محنت و سوز و گداز
عشق يعني سوز بي ماواي ساز عشق يعني نغمه اي از روي ناز
عشق يعني كوي ايمان و اميد عشق يعني يك بغل ياس سپيد
عشق يعني يك ترنم از يه يار عشق يعني سبزي باغ و بهار
عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني انتهاي انتظار...
** عشق يعني وعده بوس و كنار عشق يعني يك تبسم بر لب زيباي يار
عشق يعني يك ترنم از حنين ناي يار عشق يعني حس نرم اطلسي
عشق يعني با خدا در بي كسي عشق يعني همكلام بيصدا
عشق يعني بي نهايت تا خدا...
***عاشقانه ... پذيرفتي چه فريبنده ... آغوشم برايت باز شد چه
ابلهانه با تو خوش بودم چه کودکانه ... همه چيزم شدي چه زود ...
به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي چه ناجوانمردانه نيازمندت شدم
چه حقيرانه ... واژه غريب خداحافظي به ميان آمد چه بي رحمانه ...
و من سوختم چه بچه گانه اما هنوز هم دوستت دارم... غريبه
****آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ
بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه
خدا خواست كه دلتنگ بميريم
بيا با من دلم تنها ترين است
نگاهت در دلم شور آفرين است
مرا مستي دهد جام لبانت
شراب بوسه ات گرا نترين است
ز يك ديدار پي بردي به حالم
عجب درمن نگاهت نكته بين است
سخن از عشق ومستي گوي با من
سخن هايت برايم دلنشين است
مرا در شعله ي عشقت بسوزان
كه رسم دوستداريها همين است
نشان عشق را در چشم تو خواندم
دلم چون كويي آيينه بين است
به من لطف گل مهتاب دادي
تنت با عطر گلها همنشين است
دوست را هم تو باش آغاز وپايان
كه عشق اولي وآخرين است
تو امتداد سرنوشت . كي بود كه از تو مي نوشت
زندگي منو تو رو . با غم و غصه مي سرشت
با اين همه گنه و درد . كي ميره آخرش بهشت
ببين ببين كه دست من . هر جا رسيد از تو نوشت
ميونه جاده ها هنوز . گرده مسافرا بجاست
تو شهر تو غريبه ام . غريبه اي كه بي صداس
نفس ميخوام نفس مي خوام . تو رو يه هم نفس ميخوام
تو شب انتظار تو . براي دل قفس ميخوام
اگه تو باشي پيشه من . سوته دلاي در به در
دوباره خورشيد مي كشن . رو اين شبهاي بي سحر
سحر مياد شب سر مي شه . درهاي بسته وا ميشه
بهار مياد تو باغمون . بركه ي من دريا ميشه
ميونه جاده ها هنوز . گرده مسافرا بجاست
تو شهر تو غريبه ام . غريبه اي كه بي صداس
نفس ميخوام نفس مي خوام . تو رو يه هم نفس ميخوام
تو شب انتظار تو . براي دل قفس ميخوام
منو ببر منو ببر . بريم يه جاي بي خطر
يه جا كه از تو بشنوم . بگي برام گريه بخر
بگو بگو به من بگو . كه من نشستم پشت در
بگو كه شعرم پر بشه . از آدماي بي خبر
نفس ميخوام نفس مي خوام . تو رو يه هم نفس ميخوام
تو شب انتظار تو . براي دل قفس ميخوام
خداوندا
خداوندا در اين دنيا چرا من مانده ام تـنها چرا ديـگر نمي بينم كسـي را هـمدم وهمپا
ز پـا افـتـاده ام ديگـر خداوندا مدد فـرما چه بـيراهست ايـن راه وچه ويراننـد منزلـها
بدم درصوربيداري دراين جانها تو اي والا كـه دل در سيـنه خـوابيـده اسـت انسـانـهـا
مرا ديگر به حال خود چنين غافل رها منما كه من يك آن بدون تو شوم رسواي عالمه
دلم را با تو خو دادم جدا گشتم ز اين دنيا چو عشقت داده براين زندگي زيباترين معنا
که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي
داند ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد ارزش يک دقيقه را
شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان به در برده
مي داند هر لحظه گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد باز به خاطر
بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند ديروز به تاريخ پيوست
امـشـب از تنـهایـی مهـتاب هـم تنـها تـرم
رنـگ بـیتـابـی گـرفتــه تـار و پـود بــاورم
خسـته ام از هـای و هـوی مبـهم این سایه ها
میـگـریـزم از خـودم ، از ایـن غـریـب آشـنا
گاه گاهی در سـکوت لحـظه هـا گـم مـی شوم
عـاجـزانـه گـاه ، مـحتـاج تبـسـم مـی شـوم
اشک و لبخندم که بر حالم گواهی روشن است
شـاهـد دیریـنه ی دلـواپسی هـای مـن است
در فـراغت نیـمه شـب بـا مـاه نجـوا میـکنـم
شــوق دیــدار تــو را از او تـمنــا میــکنـم
راسـتی مهـتاب هم ، انـگار از من خستـه است
گوشه ای پنهان شده ، در را به رویم بسته است
تـا بـه کـی بایـد بگویـم رازهایـم را بـه مـاه؟
خـوب می دانی که عمری مانده چشمانم به راه
خـوب می دانـم کـه آخـر از پـس ابـر غـرور
مـاه مـن هـم میـرسـد ، اینـبار آرام و صـبور
..........................
بـار هـا در عـالـم رویـــا ، سـراغـم آمـدی
آمـدی بـه کلبـه ی تنـهایـیِ مـن سـر زدی
من چه زیـبا می کشـیدم نـاز چشـمان تـو را
می نـوشتـم شـرح لبـهای غـزل خوان تـو را
...........................
گرچه دیگر شـعرهایم با شـکوه و تازه نیست
واژه هـایم لایق این عشقِ بـی انـدازه نیست
بـا تـو امـا هـر کلامـم نـاب و زیـبا میشـود
خط بـه خط سرنوشتـم بـا تـو معنـا میشـود
بــاز گـرد و خـوابِ چشـمـان مـرا تعبـیر کن
مـاهِ من ، رویـای شـیریـن مـرا تفسیـر کن
خداوندا
خداوندا در اين دنيا چرا من مانده ام تـنها چرا ديـگر نمي بينم كسـي را هـمدم وهمپا
ز پـا افـتـاده ام ديگـر خداوندا مدد فـرما چه بـيراهست ايـن راه وچه ويراننـد منزلـها
بدم درصوربيداري دراين جانها تو اي والا كـ