تبليغاتX
عشق و عاشقی یعنی چه؟
 
عشق و عاشقی یعنی چه؟
 
 
عاشقان دل سوخته: کمی صبر کنید
 

سلام

 

امیدوارم که حالتون خوب باشه که خوب هستش.

 

از اینکه مزاحمتون شدم خواستم از شما ۱ سوالی بپرسم.

 

کسی که دلیل قانعی به سوال من بده همین وبلاگ رو با تمام وجودم بهش تقدیم می کنم .

 

سوال اینکه:  عشق و عاشقی  یعنی چی؟

 

من در مورد عشق و عاشقی  هیچی نمی فهمم  الان به خودتون میگید  این دیونه هست که ازعشق و            

  

عاشقی هیچی نمی دونه.  خوب آره من دیونم  می خوام که کسی منو عاقل کنه .

 

خوب زیاد نمی خوام سرتون رو درد بیارم  اگه میشه نظرتون رو نسبت به سوال بدید.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 9:17  توسط کامران  | 

نمیدانم غزلهای چشمانت را از کدامین شقایق الهام گرفته ای که این چنین ناب احساسند و

 

گیسوانت را  به نوازش کدامین پیچک فراخوانده ای  که اینگونه در تلاطم باران میرقصند

 

این روزها که با حوالی کوچه سرد نگاهم غریبه تری احساس میکنم بیشتر از همیشه دوستت

 

 دارم.

 

ای پاکتر از سپیدی یاس و زیباتر از سرخی غروب ، در قحطی واژه های هستی تو را

 

 با نفس محک میزنم   و بر بیت بیت قصیده ای بودن وزن بی ریای چشمانت را مینوازم  ،

 

 تو را در غربت شاخه های نیلوفری میشکنم تا در ترنم غروب گونه هایم غزلهایی  از عشق

 

را بی ترانه در غروب نفس به تو تقدیم  کنم .

 

بیا و به لحظه های بی همتای رسیدن سوگند بخور تا در جشن بی خزان یکی شدن خالی از ترحم

 

 باران بر گلبرگهای لطیف احساست ببارم  .

 

 

جز تو هیچکس رهگذر جاده ای حادثه هایم نخواهد بود...

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12:22  توسط کامران  | 

گمشده ام ، در يک قفس سرخ ،در يک باغ پر از گلهاي سرخ محبت و عشق...

 

گمشده ام ، در قلب يک عاشق ، در قلب يک لیلی ....

 

گمشده ام ، در يک آغوش گرم ، در دشت پر از آرزو و اميد ...

 

گمشده ام ، در کنار دريا ، لحظه غروب خورشيد ، درون دستهاي گرم يک معشوق....

 

گمشده ام ، در کوهستان و صحرا ، در آسمان و اين دنيا!

 

من يک گمشده پر آوازه ام ، يک گمشده در دنياي قلبها!

 

آري همانم که دلم ميخواهد تا آخر دنيا همان گمشده در آن قلب سرخ باقي بمانم!

 

آري من همانم که مجنونم ، و تو هماني که سالها در جستجوي اويم!

 

من همانم که عاشقم ، و تو هماني که هميشه در پناه اويم!

 

گمشده ام در اين قلب سرخ و مهربانت ، زنده مانده ام با عطر نفسهايت ، آن صداي

 

 مهربانت و با آن خوني که در قلبت جاريست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12:21  توسط کامران  | 

هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی 

         

خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی،عشق هرکس

 

را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هرکجا خواستم دل مضطرب و 

 

دردمندم را آرامش دهم،درسایه امیدی و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی

 

به وجود آورم، تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفان های وحشت زای

 

حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ وقت آرامش و

 

امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو

 

محبوبی نگیرم و به جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم وجز در سایه

 

توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم.

 خدایا ترا برهمه این نعمتها شکر می کنم

خدایا ترا         . 

خدایا ترا             

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12:17  توسط کامران  | 

 

 

*عشق يعني خلوت و راز و نياز عشق يعني محنت و سوز و گداز

 

 عشق يعني سوز بي ماواي ساز عشق يعني نغمه اي از روي ناز

 

عشق يعني كوي ايمان و اميد عشق يعني يك بغل ياس سپيد

 

 عشق يعني يك ترنم از يه يار عشق يعني سبزي باغ و بهار

 

عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني انتهاي انتظار...

 

 

** عشق يعني وعده بوس و كنار عشق يعني يك تبسم بر لب زيباي يار

 

عشق يعني يك ترنم از حنين ناي يار عشق يعني حس نرم اطلسي

 

عشق يعني با خدا در بي كسي عشق يعني همكلام بيصدا

 

عشق يعني بي نهايت تا خدا...

 

 

***عاشقانه ... پذيرفتي چه فريبنده ... آغوشم برايت باز شد چه

 

ابلهانه با تو خوش بودم چه کودکانه ... همه چيزم شدي چه زود ...

 

 به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي چه ناجوانمردانه نيازمندت شدم

 

چه حقيرانه ... واژه غريب خداحافظي به ميان آمد چه بي رحمانه ...

 

 و من سوختم چه بچه گانه اما هنوز هم دوستت دارم... غريبه



****آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ

 

بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه

 

خدا خواست كه دلتنگ بميريم

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:56  توسط کامران  | 

 

 

بيا با من دلم تنها ترين است

 

 نگاهت در دلم شور آفرين است

 

مرا مستي دهد جام لبانت

 

شراب بوسه ات گرا نترين است

 

 ز يك ديدار پي بردي به حالم

 

عجب درمن نگاهت نكته بين است

 

سخن از عشق ومستي گوي با من

 

 سخن هايت برايم دلنشين است

 

 مرا در شعله ي عشقت بسوزان

 

 كه رسم دوستداريها همين است

 

نشان عشق را در چشم تو خواندم

 

دلم چون كويي آيينه بين است

 

 به من لطف گل مهتاب دادي

 

تنت با عطر گلها همنشين است

 

دوست را هم تو باش آغاز وپايان

 

كه عشق اولي وآخرين است

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:55  توسط کامران  | 

 

تو امتداد سرنوشت . كي بود كه از تو مي نوشت

 

زندگي منو تو رو . با غم و غصه مي سرشت

 

با اين همه گنه و درد . كي ميره آخرش بهشت

 

ببين ببين كه دست من . هر جا رسيد از تو نوشت

 

ميونه جاده ها هنوز . گرده مسافرا بجاست

 

تو شهر تو غريبه ام . غريبه اي كه بي صداس

 

نفس ميخوام نفس مي خوام . تو رو يه هم نفس ميخوام

 

تو شب انتظار تو . براي دل قفس ميخوام

 

اگه تو باشي پيشه من . سوته دلاي در به در

 

دوباره خورشيد مي كشن . رو اين شبهاي بي سحر

 

سحر مياد شب سر مي شه . درهاي بسته وا ميشه

 

بهار مياد تو باغمون . بركه ي من دريا ميشه

 

ميونه جاده ها هنوز . گرده مسافرا بجاست

 

تو شهر تو غريبه ام . غريبه اي كه بي صداس

 

نفس ميخوام نفس مي خوام . تو رو يه هم نفس ميخوام

 

تو شب انتظار تو . براي دل قفس ميخوام

 

منو ببر منو ببر . بريم يه جاي بي خطر

 

يه جا كه از تو بشنوم . بگي برام گريه بخر

 

بگو بگو  به من بگو . كه من نشستم پشت در

 

بگو كه شعرم پر بشه . از آدماي بي خبر

  

نفس ميخوام نفس مي خوام . تو رو يه هم نفس ميخوام

 

تو شب انتظار تو . براي دل قفس ميخوام

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:41  توسط کامران  | 

خداوندا

خداوندا در اين دنيا چرا من مانده ام تـنها         چرا ديـگر نمي بينم كسـي را هـمدم وهمپا

 

 

 

ز پـا افـتـاده ام ديگـر خداوندا مدد فـرما         چه بـيراهست ايـن راه وچه ويراننـد منزلـها

 

 

 

بدم درصوربيداري دراين جانها تو اي والا         كـه دل در سيـنه خـوابيـده اسـت انسـانـهـا

 

 

 

مرا ديگر به حال خود چنين غافل رها منما        كه من يك آن بدون تو شوم رسواي عالمه

 

 

 

دلم را با تو خو دادم جدا گشتم ز اين دنيا          چو عشقت داده براين زندگي زيباترين معنا

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:40  توسط کامران  | 

 

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند ارزش يک ماه را مادري

که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي

داند ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد ارزش يک دقيقه را

شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان به در برده

مي داند هر لحظه گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد باز به خاطر

بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند ديروز به تاريخ پيوست

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 2:1  توسط کامران  | 

امـشـب از تنـهایـی مهـتاب هـم تنـها تـرم          

 

رنـگ بـیتـابـی گـرفتــه تـار و پـود بــاورم

 

 

خسـته ام از هـای و هـوی مبـهم این سایه ها

           

میـگـریـزم از خـودم ، از ایـن غـریـب آشـنا

 

 

گاه گاهی در سـکوت لحـظه هـا گـم مـی شوم

 

عـاجـزانـه گـاه ، مـحتـاج تبـسـم مـی شـوم

 

 

اشک و لبخندم که بر حالم گواهی روشن است

 

شـاهـد دیریـنه ی دلـواپسی هـای مـن است

  

 

در فـراغت نیـمه شـب بـا مـاه نجـوا میـکنـم

 

شــوق دیــدار تــو را از او تـمنــا میــکنـم

 

 

راسـتی مهـتاب هم ، انـگار از من خستـه است

 

گوشه ای پنهان شده ، در را به رویم بسته است

  

 

تـا بـه کـی بایـد بگویـم رازهایـم را بـه مـاه؟

 

خـوب می دانی که عمری مانده چشمانم به راه

 

 

خـوب می دانـم کـه آخـر از پـس ابـر غـرور

 

مـاه مـن هـم میـرسـد ، اینـبار آرام و صـبور

  

..........................

بـار هـا در عـالـم رویـــا ، سـراغـم آمـدی

 

آمـدی بـه کلبـه ی تنـهایـیِ مـن  سـر زدی

 

 

من چه زیـبا می کشـیدم نـاز چشـمان تـو را

 

می نـوشتـم شـرح لبـهای غـزل خوان تـو را

 

...........................

گرچه دیگر شـعرهایم با شـکوه و تازه  نیست

 

واژه هـایم لایق این عشقِ بـی انـدازه  نیست

 

 

 

بـا تـو امـا هـر کلامـم نـاب و زیـبا میشـود

 

خط بـه خط سرنوشتـم بـا تـو معنـا میشـود

 

 

 

  بــاز گـرد و خـوابِ چشـمـان مـرا تعبـیر کن

 

  مـاهِ من ، رویـای شـیریـن مـرا تفسیـر کن

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 16:19  توسط کامران  | 

 

خداوندا

خداوندا در اين دنيا چرا من مانده ام تـنها         چرا ديـگر نمي بينم كسـي را هـمدم وهمپا

 

 

 

ز پـا افـتـاده ام ديگـر خداوندا مدد فـرما         چه بـيراهست ايـن راه وچه ويراننـد منزلـها

 

 

 

بدم درصوربيداري دراين جانها تو اي والا         كـه دل در سيـنه خـوابيـده اسـت انسـانـهـا

 

 

 

مرا ديگر به حال خود چنين غافل رها منما        كه من يك آن بدون تو شوم رسواي عالمه

 

 

 

دلم را با تو خو دادم جدا گشتم ز اين دنيا          چو عشقت داده براين زندگي زيباترين معنا

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 16:11  توسط کامران  | 

 

اگه نتونستي كسي را ببخشي به خاطر بزرگي گناه اون نيست

 

 

به خاطر كوچكي قلب توست

 

 

 

براي اينكه زندگي ات شادمانه شود

 

 

خودت را باور كن اما مغرور مشو

 

 

راضي باش ولي پيشرفت را فراموش مكن

 

 

عشق را مهربانانه در آغوش بگير

 

 

و همواره آن را ببخشاي به هنگام

 

 

پيروزي متواضع ولحظه شكست دلير باش

 

 

عشق را تفسير كن تا بتواني با آن زندگي كني

 

 

لحظه ها را قدر بدان كه ما با آنها زنده ايم

 

 

ودوست داشته باش تنهايي را چون هر دويمان تنهاييم

 

 

سكوت را بخواه چون تمام گفتني ها

 

 

در آن نهفته است وعشق را طلب كن

 

 

كه در زندگي حكم فرماست و دوست

 

 

 

داشته باش زندگي را چون

 

 

 

                              قانون انسانهاست!

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 16:4  توسط کامران  | 

 

 

زمانی شدم عاشق که معنی آن را نمی دانستم زمانی شدم عاشق که

 

 

معشوق نمی شناختم. در آن زمان حال وهوای عشق بود و سرمستی آن.

 

 

ناگاه به خودم آمدم! خود را دیدم با کوله باری از مشکلات مانند انسانی

 

 

شکسته دل و درمانده ازعشق درمانده ازعشق درمانده ازعشق ظاهری

 

 

ناگاه فرشته ای به سرغم آمد و مرا از خواب غفلت و اززندان ظلمت

 

 

رهایم کرد. بعد ازآن دیگربه دلم اجازه عاشق شدن ندادم. دیگر دلم را

 

 

به روی کسی باز نکردم تا پس از مدتی دلم دوباره گرفتار دلی شد

 

 

دیگردرآن لحظه نتوانستم جلوی دلم را بگیرم و مانع دل بستن او شوم

 

 

ولی این باردلم دیگر عجله نکرده است و درش رابرروی دری باز کرده

 

 

بود که اورا درک می کرد حالا مدتی است که دلم با دلش جور است و با

 

 

اوزندگی می کند و شادیهاوغمهایش را با هم تقسیم می کنند. تا اینکه اوهم

 

 

رفت و مرا با این دل غمگین تنها گذاشت.

 

 

حال ازخدا می پرسم  عاشقی را خلق کرد

 

 

چرا لیلی ومجنون را عاشق کرد و عاشق های دیگر...

 

 

خدایا گر تو درد عاشقی رامی کشیدی

 

 

                                          تو زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

 

 

اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی

 

 

                                         پشیمان می شدی ازآنکه عشق را آفریدی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:26  توسط کامران  | 

 

 

 

بخدا سوگند تا روزی که زنده ام هرگز آن روزهای آشنایی را فراموش

 

 نخواهم کرد. خاطرات آن روزها برایم همیشه در لوح صفیرم باقی خواهد

 

ماند. شیرین تر از جانم !

 

این یک واقعیت هست که انکارناپذیر است که وقتی انسان در برابر

 

مشکلات به بن بست رسید و درمانده گردید در عین نا امیدی و بی پناهی

 

می برد. حالا که من هم دیگر ناامید شده ام فقط به خدا پناه می برم و از

 

درگاهش می خواهم که مرا به آرزوهایم برساند.

 

 

ای کاش یا رب این آشنائیها نبود

 

                                 یا به دنبالش جدائیها نبود

 

یا نمی کردی من واوراآشنا

 

                                 یانمی گشتیم توومن ازهم جدا

 

اگردرخواب می دیدم غم روزجدایی را

 

                                به دل هرگزنمی بردم قبول اشنایی را

 

 

دوستی یک اتفاق است و جدایی یک قانون. خداوندا هیچ دولتی را به این

 

قانون مبدل مگردان.

زندگی زیباست در کنار دوست

 

                                ولی بی معناست در فراق دوست

 

 

اگر که حبیب منی مرا کمک که ازتوجدا نشوم. اگر که طبیب منی مرا

 

کمک که ازتوشفایابم. اگر می دانستم که عشق اینگونه خطرناک است

 

عاشق نمی شدم واگر می دانستم پایان من این چنین است آغاز نمی کردم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:13  توسط کامران  | 

وقتی که چشمت... تنهای تنها... تو بستر عشق، خوابش نمی برد

               من با تو بودم، اما ندیدی...

وقتی خیالت پروانه میشد... تا شعله می رفت... اما نمی مرد...

              من با تو بودم، اما ندیدی...

شبی که در قفس باز بود و تو ... می تونستی بری و آب بشی...

   دست کم تا لب تاریکی بیایی... مث یه حادثه آفتاب بشی...

                                 موندی و حتی رو اسم پرواز هم خط کشیدی ....

          برای رفتن...

من با تو بودم،من با تو بودم، اما ندیدی...

                   وقتی که چشمات غیر از نگاهت... آیینه هم داشت...

وقتی نگاهت تا بی نهایت یه لحظه کم داشت...

                                                         چشم انتظار اون لحظه بودم...

                        آیینه دار اون لحظه بودم

اما ندیدی... من با تو بودم... اما ندیدی...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:41  توسط کامران  | 

 

ای کاش بودی تا این جاده ها با آمدن تو بی انتهاترمی شد

میدانی که زمزمه های دلتنگی من با آمدن تو به پایان میرسد

و شبنم چشمانم به گل های پژمرده طراوتی دوباره می دهد

تو رفتی و من ماندم و یک عالم دلواپسی تو رفتی

و انتظارم را به جاده پیوند زدی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:46  توسط کامران  | 

 

 

خورشید غروب کرد . آفتابگردان دنبال خورشید میگشت .

شب شد . ناگهان ستاره ای به آفتابگردان چشمک زد .  

آفتابگردان سرش را پایین انداخت و گفت گل ها بی معرفت نیستند ...

 

کاش انسان ها هم چنین بودند ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:44  توسط کامران  | 

 

عشق یک حادثه است و جدایی یک قانون...

 

پس  بیا  حادثه  جو و قانون  شکن  باشیم ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:43  توسط کامران  | 

 

نگاه تو چیز دیگری هست. که من را از خود بی خود مکند.

 

نگاه تو من را از هوس به عشق می رساند.

 

نگاه تو من را از مرگ به زندگی  می رساند.

 

نگاه تو من را از نا امیدی به امید می رساند.

 

نگاه تو آرزوی همیشه من است تا نیم نگاهی به من نگاه کنی.

 

اما چه فايده ديگر نگاهي كه به من نگاه كند .

 

كسي ديگر قبل ازمن به اين آرزو رسيده است .

 

 وحالا من خیره به نامه هایی هستم که روزی در آن ها برایم نوشته

بودی... دوستت دارم و با تو خواهم بود.

فداي سرت براي من مهم نيست كه با چه كسي

هستي فقط مي خواهم گاهي به ياد من باشي.

به ياد من باشي كه روزي به من گفته بودي

                                           … دوستت دارم .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:33  توسط کامران  | 

 

وفا نکردی وکردم   خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم بریدی و نبریدم

 

مرا نصیب غم آمد  به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم  محبت تو گزیدم

 

بجز وفا و عنایت نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم  ملامتی که ندیدم

 

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم  به دوش ناله کشیدم

 

 وفا نکردی وکردم    به سر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:29  توسط کامران  | 
 
  بالا